يوتاب
يوتاب
تاريخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 18 مرتبه
بله من از همون مجلس خواستگارى به بابا علاقمند شدم و البته نگاه هاى مشتاق بابايى رو هم ميديدم

يه روز چهارشنبه كه ميشد ٢٨ مهر براى بار دوم خانواده بابا جون جلال ، يعنى مامان جون ، بابا جون ،بابايى و عمو حسام و عمو محمود اومدن خونمون خواستگارى البته فكر كنم شب ٧ محرمم بود ، آخه باباجون جلال مذهبيه و سختش بود تو چنين شبايى بيان خواستگارى از طرفى هم قرار بود برن خونه عمه مريم كه وليمه آقاى نورى هم بود و تقريبا دو ، سه هفته اى طول ميكشيد ، و بابايى هم اصرار شد هر چه زودتر خانوادها مون بيشتر با هم آشنا بشن
آخه تقريبا از يه هفته بعد از جلسه آشنايى بابايى مرتب ميومد دنبال من ميبردم سر كار و بعدم برم ميگردوند اگه صبحكار بودم حتما با هم صبحانه ميخوريم گاهى من لقمه ميگرفتم ، گاهى بابا و بيشتر مواقع هم آش سبزى ميخورديم
روزاى خيلى خوبى سپرى ميشد ، گاهى ناهار من ميبردم ، بيشتر موقعه ها بابايى ناهار مياورد ، گاهى ميرفتيم رستوران
خلاصه اينكه خيلى خيلى خوش ميگذشت، روزا ميگذشت محرم تمام شد و منتظر بوديم ماه صفرم تموم بشه تا ما نامزديمون رسمى بشه ، هيچ كدوم از فاميلا و همسايه هاى ما نميدونستن براى همين موقع رفت و آمد كلا استرس ميگرفتم ، مامان جون نسترن و باباجونم تاكيد ميكردن كسى ما رو نبينه ، تقريبا ٥،٤ آذر ماه بود كه يه خارش لعنتى اومد سر وقت بابايى ، بقدرى خارشا زياد بود كه باباييو كلافه كرده ، از بس خودشو ميخاروند تموم بدنش زخم شده بود در عرض يك ماه و نيم بابايى حدود ١٥ كيلو وزن كم كرد ، همه ناراحت بودن ، بارها وقتى تنها بودم گريه كردم ، آخه خيلى باباييو دوست داشتم نميتونستم ناراحتيشو ببينم ، ميترسيدم چيزيش بشه ، تو درمانگاه با تمام دكتراى عمومى ، متخصص ، فوق تخصص مشورت ميكردم ، بالاخره با كمك خانم دكتر خليلى و معرفى بابا به يه دكتر حاذق بنام دكتر تقوى بابا خوب خوب شد 🏻
راستى بابايى ميگفت واااااى امسال چقدر محرم و صفر طول كشيد امسال اولين ساليه كه منتظرم هر چه زودتر ماه صفر تموم بشه و من با شنيدن اين حرفا قند تو دلم آب ميشد
يك دى ماه بود كه قرار بله برون گذاشته شد ، اولين بارى بود كه من عمه مريم و عمو محمودو ميديدم و بابايى هم اولين بار عموعمارو ميديد ، من يه لباس حرير زرد با شال آبى فيروزه اى و شلوار فيروزه اى پوشيده بودم ، راستى ظهرش بابا اومد دنبالم ناهار رفتيم رستوران تن تن تو منصورآباد ، بارون شديدى ميومد تو يكى از آلاچيقا نشستيم و بخارى روشن كرديم آخه دندوناى من بدجورى بهم ميخورد ، طرفاى ساعت ٥ و ٦ بود كه بابا منو رسوند خونه تا واسه شب حاضر بشم كه مامان جون كلى سرم غر زد كه اين چه وقته اومدن ، حقم با مامان جون بود خب
شب شد و خانواده بابا همگى با هم اومدن ، عمه جون تو نگاه اول به دلم نشست يه خانم ناز و زيبا
تعريف كردناى بابا جونا شروع شد ، بقدرى كه حوصله مارو سر ميبرد ،🙃
تا برن سر اصل مطلب ، جونمونو به لبمون ميرسوندن
تو كل اين مراسما من و بابايى كنار هم رو يه مبل مينشستيم بابايى هى ميوه پوست ميگرفتو ميزد سر كاردو من هى ميخوردم هى ميخوردم
بالاخره در مورد ميزان مهريه حرف زدن نظرا خيلى متفاوت بود 🙄
ما ميگفتيم سال تولد، بابا جون جلال ميگفت ١١٤ تا ...
اونشب به هيچ نتيجه اى نرسيديم و من بشدت ناراحت و عصبى بودم و حتى تلفنى با بابايى يه بحث كوچولو كرديم ، كه بابا هم ناراحت شده و تا ٥،٤ تو خيابونا رانندگى كرده بود ...
جلسه دوم بله برون با فاصله دو شب برگزار شد ، بازم به نتيجه نرسيديم
جلسه سوم ديگه من و بابايى هم تو مجلس تعيين مهريه نرفتيم تا ببينيم بزرگترا چيكار ميكنن ، دليل خانواده بابا اين بود چون مهريه خاله هانيه ١٦٨ سكه هست نميتونن مال من بيشتر باشه ☹️
بالاخره طى جرياناتى من خودم گفتم مهريه همون ١١٤ تا سكه ، البته هنوزم از مهريه ام راضى نيستم ، آخه من اولين دختر فاميلم بودم كه مهريه ام اينقدر كمه 🤒
به هر تقدير قرار عقدو گذاشتيم ٢٥ بهمن ٩٤ ، به دو دليل ، اول اينكه روز ولنتاين ️ بود ، دوم روز تولد حضرت زينب (ع) و اينكه اون روز ، روز تولد رونيكا جونى دختر خاله فاطمه هم بود


موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 8 مرتبه
سلام ماه من
مامان با يه تاخير چند روزه اومد كه دوباره برات بنويسه
ميدونى چيه مامانى اينقدر دوران آشنايى با بابايى شيرينه كه دلم ميخواد هزاران بار تعريف كنم ، باور كن هر هزار مرتبه اشم شوق و ذوق خواهم داشت ، خيلى مسايل ريز هست كه دوست دارم برات بنويسم ولى نياز به حوصله خيلللللى زيادى داره ميخوام زودتر از تو نوشتنو شروع كنم ...
بله مامانى من ديگه اون آقاهه ( بابايى ) رو نديدم تا شب خواستگارى ...
بعد از اون تاريخ من ديگه سرم به كارم گرم بود ، گاهى ازدحام تو درمانگاه زياد بود خسته ميشدم ولى كارمو دوست داشتم
زمان گذشت تا ٣٠ شهريور كه روز دوشنبه بود و من صبحكار و بخش زنان بودم ، حواليه ساعت ١٢ تا ١٢:٣٠ دقيقه بود كه تو استيشن نشسته بودم و داشتم كارامو ميكردم كه يه خانمى با روسرى و مانتو آبى كاربنى گفت سلام ، گفتم سلام بفرماييد ، خانم گفته خانم دهقانى گفتم بفرماييد ، گفت با خودتون كار دارم ، سريع دو زاريم افتاد كه خواستگاره
گفتم در خدمتم ، گفتن كه راستش پسرم يه روز پنجشنبه شمارو تو بخش داخلى ديده و از شما خوششون اومده ، منم كه نمى دونستم كيه ، آخه روزانه ما با صدها نفر صحبت ميكرديم و پذيرش ميكرديم ، گفتم اسمشون ، گفتن سيد عبدالله تقى زاده ️ ، من كه چيزى يادم نيومد ، در ضمن گفتن اومدن باهاتون صحبت كردن و شمارشون گذاشتن تا شما بهشون جواب بدين ، 🤔🙄،قيافه من گفتم مطمئنيد منم ، شايد يكى ديگه از همكارا باشن ، آخه تو درمانگاه ٤ تا دهقانى داشتيم كه يكيشون دقيقا اسم و فاميلش مثل من بود ، معصومه دهقانى كه گفتن نه خودتونيد
خلاصه از پسرشون گفت كه قدش ١٩١ ماشالا ( تو دلم گفتم اااااه حتما از اين دراز لاغرا هست )️ ، هيكلى هسن 🏼 و عمران خونده و در مقابل از منم پرسيدن منم جواب دادم و شماره خونه رو دادم تا با مامان نسترن صحبت كنه ، آخه من كه روم نميشد كنجكاوى كنم خب بعدم ايشون خداحافظى كردن و رفتن ولى ته دلم انگار ميدونستم اين همون آقاهه هستش
به مامان جونم فرصت نكردم خبر بدم ، سريع تو سيستم اسمشو سرچ كردم ، مشخصاتش اومد واسم و همچنين شمارش ، ( عجيب اينكه معمولا از كسايى كه پزشك خانوادشون تو درمانگاه بود شماره نميگرفتيم ولى شماره بابايى رو ثبت كرده بودم و وقتى ديديم شماره گرفتم ازش گفتم چه بى جنبه ما از همه شماره ميگيريم تا اگه مشكلى پيش اومد بتونيم حلش كنيم ) سريع تو گوشيم سيوش كردم كه عكس پروفايلش اومد واسم عكس بابا تو باشگاه بود در حال وزنه زدن
تقريبا يه ربع بعد مامان نسترن زنگ زد گفت امروز ازت خواستگارى كردن ، گفتم آره ، ظاهرا مامان ليلا زنگ زده بود با مامانى كلى صحبت كرده بودن ، ولى مامان نسترن با خواستگاراى غريبه زياد موافق نبود يعنى خيلى ميترسيد و نگران بود به همين خاطر بيشتر مواقع خواستگارارو رد ميكرد الخصوص ميپرسيد اگه خونه نداشتن كه ديگه هيچى ...
ظاهرا مامان ليلا گفته بودن با پسرشون صحبت مى كنن بعد تماس ميگيرن ، يكم طولانى شد و من فكر كردم حتما با يكى از ويژگى هاى من موافق نبودن و كنسل شده
٦ روز بعد يعنى شنبه ٤ مهر مامان ليلا زنگ زد كه بيان خونمون
روز پنجشنبه ٩ مهر ماه ٩٤ شب عيد غدير قرار خواستگارى گذاشته شد
همون روز من مرخصى گرفتم و حاضر شدم واسه شب ، حدوداى ساعت ٧ بود كه مامان ليلا زنگ زد واسه گرفتن آدرس دقيقتر ، و چند دقيقه بعد رسيدن 🤗
باباجون رفتن درو باز كردن ، من و خاله زهرا و خاله مريم لامپاى آشپزخونه رو خاموش كرديم و خيره شديم به در كوچه
كه بلللللله ديديم مامان جون و بابايى به يه جعبه شيرينى و دو تا شاخه رز سفيد و قرمز اومدن تو
خاله مريم تا بابا رو با اون هيكل ورزيده ديد كلى يواشكى جيغ كشيد و ذوق كرد ، از اون بيشتر خودم ولى تو دلم
ديگه اومدن تو ، نشستن و حرفاى اوليه ، حالا تو همين فرصت بابا گير داده بود به تنظيم تلوزيون ، كلا ريخته بود به هيچى نشون نميداد
مامان جون اومد منو صدا كرد كه بيام مجلس
منم رفتم و گفتم سلام كه مامان جون و بابايى بلند شدن ، تو اين موقع احساس كردم كه بابا خجالت كشيد و در همين حين گفت سلام خانم دهقان خوب هستين
گفتم ، ممنون و نشستم يه كمم به باباجون كمك كردم بلكه تلوزيون درست شه كه نشد ، ( بعدها بابايى گفت از اينكار من خيلى خوشش اومده )
تو همون مجلس منم خيلى از بابايى خوشم اومد، قبلا فقط يه چيزاى كوچولويى از بابا يادم بود ولى حالا داشتم با دقت بهش نگاه ميكردم ، قد بلند ، خوش هيكل ، ورزشكار ، خوش رو و خوش صحبت ، خانواده خوب ، جاى خوبى زندگى ميكردن ، تقريبا تمام شرايط براى من اوكى و عالى بود همون تصميم گرفتم به بابايى جواب مثبت بدم

موضوع :
تاريخ : شنبه 31 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 21 مرتبه
بله ناناز مامان
يكى از همون پنجشنبه هاى شلوغ يعنى ١٨ تير ٩٤ مامان مسئول شيفت داخلى بود با خانم خسروى كه كمكى مامان بود ، صبح كه رفتم درمانگاه مثل همه ى پنجشنبه ها منتظر يه روز شلوغ بودم ، بعد از انگشت زدن ، روپوشمو پوشيدم و رفتم استيشن و سيستمو روشن كردم و شروع به پذيرش كردم ، ولى از اون همهمه هميشگى خبرى نبود حوالى ساعت ده و نيم بود كه به خانم خسروى گفتم امروز دكتر هدايت شلوغ نبود تا الان فقط ٣٢ ، ٣٣ نفر پذيرش كرديم كه در همين حين يه آقاى قد بلند هيكلى با بازوى قلمبه 🏼 اومد سلام كرد دفترچه و برگ ارجاعشو به من داد ، گفتم بفرماييد ، گفت با يه دنيا خواهش وتمنا ، ظاهرا من ميگم چرا خواهش وتمنا و اون آقاهه ميگه كه اومدم نوبت دكتر هدايت بگيرم 🤔 منم با يه كم منت پذيرشش كردم ، آخه اگه راحت نوبت ميداديم دفعه بعد هم مريضا طلبكار ميشدن كه چطور دفعه قبل كه فلان ساعت اومديم نوبتمون شد و حالا نميشه و از حرفا و باعث درگيرى بين پرسنل و مريض ميشد ولى خدايش اونروز نميدونم چى شده بود كه نوبتاى دكتر هدايت پر نشده بود، خلاصه من دفترچه و فرم ارجاعو گرفتم و پذيرششون كردم كد مربوطه رو كاغذ نوشتم و گفتم لطفا از صندوق قبض بگيريد ، وقتى رفت يه دفعه دلم هُرى ريخت پايين ، حس كردم تو دلم خالى شد ، نميدونم چرا ولى به خودم گفتم من مطمئنم اين آقا از من خواستگارى ميكنه ️ برگشت و قبضو به من داد و گفت خانم دهقانى كى نوبتم ميشه، بر اساس شماره نوبتش بهش گفتم ساعت يك اينجا باشه ، اين حس براى من همون جا تموم شد ، ساعت يك شد و آقاهه با دوستش اومدن ، گفتم هنوز نوبتتون نشده و بايد منتظر باشيد ، (بعدها بابايى بهم گفت كه دوستشون از عمد با خودش آورده بوده كه بهتره بتونه ديد بزنه )
يه مدت كه گذشت آقاهه گفت نميشه من زودتر برم داخل ، چون دوستم كار داره ، منم خنديدم گفتم دوستتون ميتونن تشريف ببرن كه منو ، خانم خسروى و آقاهه و دوستش همه باهم زديم زير خنده
بله مامانى بالاخره نوبت آقاهه شد رفتن داخل و ويزيت شدن وقتى از اتاق دكتر اومده بودن بيرون من تو رختكن بودم ديدم بيرون منتظر نشستن كه تشكر كنن بعد از اون روز من ديگه اصلا نه يادم به اون آقاهه بود و نه ديدمشون ....



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 23 مرتبه
سلام عزيزكم ، مامان قربون دختر خوشگلش بره
آره مامانى ، مامان اولين روزى كه رفت درمانگاه سپهر روز دوشنبه ١٨ اسفند ماه ٩٣ بود ، ديگه از اون روز به بعد صبحا ميرفتم شركت و عصرها از ساعت ٤ تا ٨ درمانگاه بودم ، طريقه پذيرش و ديگر كارهارو ياد ميگرفتم ، روزها سپرى شد سال ٩٤ هم از راه رسيد يه سال خيلى خوب واسه مامانى ، البته ٨ فرودين ماه يه اتفاقى افتاد كه خيلى خيلى دل مامانى شكست ، يادمه فردا صبحش كه داشتم ميرفتم درمانگاه زمانى كه داشتم از رو پل هوايى رد ميشدم آفتاب مى خورد ميخورد تو چشمام و صورت مامانى پر شده بود از اشك ، اونجا اون بالا احساس ميكردم خيلى به خدا نزديكترم و اين حس خيلى خوبى بود
ميرفتم و ميومدم درمانگاه يه كم بد مسير بود يعنى بايد از كمربندى ميرفتمو، ميومدم كه خيلى خطرناك بود هر چند روز يه بار يه تصادف ، يه ماشين كه چپ كرده بود به خاطر همين مسائل باباجون كرامت ، مامان جون نسترن و دايى هاشم و دايى مجيد كلا مخالفت ميكردن و موافق كارم نبودن ولى من سماجت ميكردم و ادامه ميدادم
ميدونى چيه مامان الان تو دوره ما كار پيدا كردن خيلى خيلى سخته، تقريبا همه جوان و تحصيلكرده و همگى دنبال كار يعنى تقاضا خيلى زياده و تقريبا همه بيكارن و هيچىكى تو رشته اى كه درس خونده كار نميكنه ، شايد با يه پارتى گردن كلفت بشه كارى كرد بعد يه دفعه واسه من چنين كارى تو يه جاى مطمئن با حقوق و مزاياى خوب پيدا شده بود گاهى حس ميكردم يه گنج از روى زمين پيدا كردم قدرشو ميدونستم و حفظش ميكردم و يه اطمينان قلبى داشتم كه اومدن من به درمانگاه بى حكمت نيست و با تموم وجود منتظر سوپرايز خدا بودم
بالاخره دوره اوريينتى مامانى تموم شد و مامان از اول ارديبهشت وارد شيفت شد ، قطعا روز اول و هفته اول استرس داشتم ولى خيلى زود رو كارم سوار شدم البته تو دوره اوريينتى بارها شنيدم كه ازم تعريف ميكنن و از جربزه ام ميگفتن
بالاخره هر روز ميرفتم درمانگاه و ميومدم اولين روزى كه فيش حقوقيمو گرفتم خيلى خوشحال شدم اولين حقوقم ١،٠١٨،٠٠٠ تومن بود ، تو مسير يه جعبه شيرينى از شب شيرينى تو تاچارا گرفتم وبا فيش حقوقيم دادم به مامان جون و باباجون ، اونام خوشحال شدن و تبريك گفتن
بالاخره روزها از پى هم سپرى شد ديگه خيلى راحت تمام شيفتارو ميچرخوندم آخه بعضى شيفتا واقعا سخت و شلوغ بود شايد بعضى تازه واردا نميتونستن از پسش بر بيان ، مثلا يكى از شيفتاى سخت پنجشنبه صبحا بود ، از صبح ساعت ٧:٣٠ چنان بخش شلوغ ميشد كه سرسام ميگرفتيم ، يه آقاى دكترى بود بنام دكتر هدايت فوق تخصص غدد و متابوليسم ، كه فقط ٤٠ تا مريض ميديد در واقع گفته بود ٣٥ تا پذيرش كنيد كه گاهى با پادرميونى ما و مديريت ميشد ٤٠ تا،طفلى بيمارا از صبح خيلى زود ميومدن اسم مينوشتن مثلا ٥:٣٠ ، ٦ تا ما برسيم و پذيرشو شروع كنيم ، هميشه پنجشنبه ها سر ساعت ٧:٣٠ هر ٤٠ تا مريض دكتر تكميل بود و ما فقط پذيرش ميكرديم تاحوالى ساعت ١٠ ، ١١ هم با كلى مريض بحث ميكرديم كه بابا بخدا نوبت دكتر تموم شده و ديگه بيشتر از اين تعداد مريض نميبينه ، البته طفلى دكتر از ساعت ٨ كه ميومد تا ٤ داشت ويزيت ميكرد و واقعا چاره اى نبود هم دكتر حق داشت و هم مريضا ...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 18 مرتبه
سلام عشق مامانى
بالاخره تصميممو گرفتم گفتم حالا ميرم ببينم محيط چجورى ، حقوق و مزايا چطوره ، ساعت كارى و ...
صبح زودتر بلند شدم و خودمو رسوندم درمانگاه با اينكه كل دوران دانشجويى از همين خيابونى كه درمانگاه توشه رد ميشدم ولى
نميدونستم كه اينجا درمانگاهيم هست 🤔
وارد محيط درمانگاه شدم ، ورودى شلوغ بود سراغ خانم خدامو گرفتم گفتن بايد برى طبقه بالا ، درمانگاه يه جوايى پيچ در پيچ بنظرم ميرسيد رفتم بالا يه استيشن اونجا بود از خانمى كه اونجا بود پرسيدم خانم خدام كجاست گفت هنوز نيومده ساعت ٨ ميادش ، يه خانم خدماتى هم اونجا بود كه به حرفاى ما گوش ميداد ازم پرسيدن با خانم خدام چيكار دارى گفتم براى استخدام اومدم اونا گفتن ولى درمانگاه كه نيرو نميخواد ، گفتم نميدونم ، منتظر بودم تا خانم خدام بياد از طرفى دلشوره داشتم حالا كى ميرسم به محل كار خودم فاصله هم زياد بود ساعت شروع كارمم ٨:٣٠ بود ، با يه رئيس بد اخلاق
بالاخره نيروى خدماتى ( خانم نظرى ) همونطور كه داشت جارو ميكرد گفت خانم خدام اومد ، منم رفتم تو اتاقشون و خودمو معرفى كردم ، چند تا سوال اوشون پرسيد و چند تا سوالم من، بعد خانم خدام گفت نظر نهايى با خانم حسينى هست كه ايشون خانم رئيس درمانگاه بودن ، خانم حسينى هم ساعت ٩ اومدن باهم صحبت كرديم وايشون گفت از فردا ميتونى بياى اوريينت بشى باورم نميشد به همين راحتى قبول كردن
بعد از خداحافظى سريع حركت كردم به طرف محل كار خودم بشدت استرس داشتم خدا خدا ميكردم رئيسم نيومده باشه ، هى از شركت باهام تماس ميگرفتن منم جواب نميدادم و اين استرسمو بيشتر كرده بود وقتى رسيدم ديدم آقاى رئيس هنوز نيومد و فقط دوتا از همكارا بودن كه اونام اهل خبر بردن نبودن ، ظهر موقع خداحافظى از رئيسم مرخصى گرفتم كه فردا بتونم برم درمانگاه و كارو از نزديك ببينم ، فردا صبح رفتم درمانگاه و وارد بخش داخلى شدم اونجا با خانم جعفرى آشنا شدم تا حدودى برام توضيح داد ، محيط درمانگاه برام دلگير بود ولى از كار تو اونجا خوشم اومد بعد از پايان ساعت كارى رفتم اتاق مديريت و گفتم بايد چيكار كنم گفتن از فردا بيا اوريينت شو
من گفتم فعلا جاى ديگه مشغولم و چون آخر ساله نميتونم كارو ول كنم بيام بايد صبحا برم سر كار خودم اونجا ساعت ١:٣٠ تعطيل ميشم بعدش خودمو سريع ميرسونم اينجا ، خانم حسينى گفت كه نيازى نيست ناهارتو بخور يه استراحت كوچولو كن ساعت ٤ اينجا باش ...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 4 مرتبه

بالاخره خاله سميرا عصر زنگ زد و گفت كه منشى براى پذيرش  پزشكان متخصص درمانگاه ميخوان ، درمانگاهه نسبتا شلوغى بوده ، استرس كار زياده بوده  ، پله بالا و پايين كردن داشته و از اين دست تعريفا 

و چون خاله قرار بود نى نى دار بشه استرس و ريسك كار زياد بوده براش ، بازم با من مشورت كرد و گفتم بى گدار به آب نزن ، با مسئول استخدام يعنى خانم خدام صحبت كن و شرايطتو بگو ، خاله هم صحبت كرده بود و خانم خدام گفته بود بهت توصيه نميكنم چون استرس تو كار زياده ، خاله سميرا هم همون موقع گفته بود يه دوست دارم كه خيلى دختر زرنگيه و از پس اين كار بر مياد بهش بگم بياد ؟؟؟؟؟؟ 

و در كمال تعجب 🤔😳 اونم قبول كرده بود ، عصر مجددا خاله بهم زنگ زد كه من صحبت كردم فردا حتما حتما برو درمانگاه براى مصاحبه و آشنايى و از اين حرفاا ( خاله ميدونست كه من از اخلاق رئيسم راضى نيستم و همچنين از حقوقم ) بدون اطلاع من ، منو پيشنهاد داده بود و عجيبتر اينكه وقتى وارد محيط شدم فهميدم تنهااااا كسى كه با فرم استخدام اومده منم ، همه با پارتى و آشنا اومده بودن و فكر ميكردن من دروغ ميگم كه با فرم اومدم 

خلاصه خاله سميرا بعد تماس با خانم خدام به من زنگ زد كه حتما صبح برو پيش خانم خدام و خانم حسينى و خودتو معرفى كن ، منم دودل بودم ، ميگفتم خاله الكى پاشم برم چى بگم و اينكه مسير درمانگاه براى من خيلى بد و سخت بود ، ولى كار تو يه محيط بزرگتر و بهتر وسوسه ام ميكرد و موضوع ديگه اين كه مرخصى نگرفته بودم 😬 همينطور كه با خاله سميرا صحبت ميكردم صداى شوهرشو ميشنيدم كه ميگفت بگو صبح حتما حتما بره ، آخه من به خاله ميگفتم فردا بعد از كار ميرم ولى شوهر خاله سميرا كه خودش تو حسابدارى يه بيمارستان دولتى كار ميكرد ميگفت ممكنه تا ظهر نيروشونو بگيرن بگو صبح بره ...



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 11 مرتبه

بله عزيز دلم مامانى تا اسفند ماه ٩٣ توى همون شركت پيمانكارى مشغول كار بود و اونجا دوتا دوست خيلى خوبم پيدا كرد كه هنوزم باهشون در ارتباطه ، خاله هدى و خاله ساناز 

تقريبا نيمه دوم اسفند ماه بود كه  خاله سميرا كه دوست صميمى مامانه و البته همكلاسى مامان تو دانشگاه بود يه روز زنگ زد به مامانى كه از يه درمانگاه كه فرم پر كرده بوده واسه كار باهاش تماس گرفتن ، زنگ زده بود كه مشورت كنه ، مامانى هم خيلى دوستشو تشويق كرد كه حتما دنبالشو بگيره و حتما بره سر كار ، چون براى روحيه خاله لازم بود آخه خاله ناراحت بود دلش گرفته بود با اينكه پدرشوهرش تو يكى از شغلهاى خوب دولتى بود يعنى رئيس بخش تامين منابع يه سازمان خيلى بزرگ و مهم بود ولى چون به شدت مذهبى بود حاضر نشد براى خاله سميرا كار پيدا كنه و به همين خاطر خاله سميرا از سر لجم كه شده ميخواست بره سر كار و خدا بهش لطف كرده بود از بين صدها فرم استخدام فرم خاله رو كشيده بودن بيرون ، در همين حين و بين خاله سميرا يه سرى كارا كرده بود كه خدا بهش نى نى بده آخه خاله سميرا و شوهرش براى بچه دار شدن مشكل داشتن ، راههاى زياديو امتحان كردن ولى قسمت نبود نهايتا آخرين راهو انتخاب كردن يعنى ivf ، درست همون زمانى كه نصف راهو رفته بودن از درمانگاه به خاله زنگ زدن كه بيا براى استخدام ، خاله تو اين موقعيت جنين هاش توليد شده بودن اما موقع انتقال رحم خاله آب آورده بود كه آقاى دكتر گفته بود بايد صبر كنيم تا مشكل حل بشه يعنى تا فروردين ماه ٩٤ بايد صبر ميكردن ، خلاصه خاله سميرا يه روز رفت درمانگاه كه ببينه كار چطوره و من همينطور منتظر كه خاله بهم زنگ بزنه و برام تعريف كنه ...



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 16 مرتبه

سلام دخمرك نازم ، مامانى از امروز يعنى ٢٦ تير ماه ٩٦ تصميم گرفت  برات بنويسه 
پس با ياد و نام خداى مهربون شروع ميكنم ...     

    
                 ❤️ بسم الله الرحمن الرحيم ❤️

نميدونم از كجا و چجورى شروع كنم  ، نميدونم چرا حالا كه ميخوام برات بنويسم استرس گرفتم ... 
آخه ميدونى چيه عزيزكم دلم ميخواد همه چيزو برات بنويسم دلم نميخواد چيزى از قلم بيفته الان كلى مطلب اومده تو ذهنم اماااا اينطورى نميشه بايد از اول برات بنويسم چطوره از موقعى كه بابايى اومد تو زندگيم برات بنويسم آخه قربونت برم فاصله اومدن تو بابايى خيلى نيست فقط چند ماه ، خدا به فاصله چند ماه دوتا عزيزو به عزيزايى قبليم اضافه كرد و من يه دفعه از دختر خونواده تبديل شدم به همسر و با يه فاصله ٦ ماهه شدم ماااااادر ... ❤️

مامانى دانشجوى ترم آخر رشته حسابدارى بود خيليم دلش ميخواست شاغل باشه و كار كنه جسته و گريخته دنبال كار ميگشت توقعشم بالا بود ميخواست هم جاى مطمئن باشه ، هم به خونه نزديك باشه و هم حقوق خوبى داشته باشه 😌
هميشه به كسايى كه حس ميكرد ميتونن براش كار پيدا كنن ميگفت 
ولى دريغ از يه مورد 😕
خلاصه مامان ترم آخر كاردانى بود و همون ترم بايد كارآموزى هم ميگذروند 
بابا جون كرامت اتوبوس داشت و براى يه شركت خوشنام كه پيمانكاربود كار ميكرد
يه روز باباجون شركت بودن كه متوجه ميشه شركت يه نيروى خانم ميخواد كه ورد و اكسل بلد باشه ، باباجونم موقعيتودر ميابه و منو پيشنهاد ميده
آقاى رئيسم قبول ميكنه و به هر حال مامان اونجا مشغول بكار ميشه از سه تا شرايطى كه مامان در نظر داشت فقط دوتاش جور بود يكى نزديك بود و دومى مطمئن 
خلاصه مامان از آذر ماه ٩٢ مشغول بكار شد تا اسفند ماه ٩٣ ...



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | نویسنده : مامانى
بازدید : 15 مرتبه


موضوع :
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 1 نفر
بازدید هفته قبل : 8 نفر
كل بازديدها : 401 نفر
امکانات جانبی

0.043637990951538