يوتاب

از خواستگارى تا عقد 💐💍💑💏

بله من از همون مجلس خواستگارى به بابا علاقمند شدم و البته نگاه هاى مشتاق بابايى رو هم ميديدم يه روز چهارشنبه كه ميشد ٢٨ مهر براى بار دوم خانواده بابا جون جلال ، يعنى مامان جون ، بابا جون ،بابايى و عمو حسام و عمو محمود اومدن خونمون خواستگارى البته فكر كنم شب ٧ محرمم بود ، آخه باباجون جلال مذهبيه و سختش بود تو چنين شبايى بيان خواستگارى از طرفى هم قرار بود برن خونه عمه مريم كه وليمه آقاى نورى هم بود و تقريبا دو ، سه هفته اى طول ميكشيد ، و بابايى هم اصرار شد هر چه زودتر خانوادها مون بيشتر با هم آشنا بشن آخه تقريبا از يه هفته بعد از جلسه آشنايى بابايى مرتب ميومد دنبال من ميبردم سر كار و بعدم برم ميگردوند اگه صبحكار بودم حتما با هم صبحان...
31 مرداد 1396

روز خواستگارى

سلام ماه من مامان با يه تاخير چند روزه اومد كه دوباره برات بنويسه ميدونى چيه مامانى اينقدر دوران آشنايى با بابايى شيرينه كه دلم ميخواد هزاران بار تعريف كنم ، باور كن هر هزار مرتبه اشم شوق و ذوق خواهم داشت ، خيلى مسايل ريز هست كه دوست دارم برات بنويسم ولى نياز به حوصله خيلللللى زيادى داره ميخوام زودتر از تو نوشتنو شروع كنم ... بله مامانى من ديگه اون آقاهه ( بابايى ) رو نديدم تا شب خواستگارى ... ️ بعد از اون تاريخ من ديگه سرم به كارم گرم بود ، گاهى ازدحام تو درمانگاه زياد بود خسته ميشدم ولى كارمو دوست داشتم زمان گذشت تا ٣٠ شهريور كه روز دوشنبه بود و من صبحكار و بخش زنان بودم ، حواليه ساعت ١٢ تا ١٢:٣٠ دقيقه بود كه تو استيشن نشسته...
11 مرداد 1396

اولين روز ديدار مامانى و بابايى 😍❤️❤️

بله ناناز مامان يكى از همون پنجشنبه هاى شلوغ يعنى ١٨ تير ٩٤ مامان مسئول شيفت داخلى بود با خانم خسروى كه كمكى مامان بود ، صبح كه رفتم درمانگاه مثل همه ى پنجشنبه ها منتظر يه روز شلوغ بودم ، بعد از انگشت زدن ، روپوشمو پوشيدم و رفتم استيشن و سيستمو روشن كردم و شروع به پذيرش كردم ، ولى از اون همهمه هميشگى خبرى نبود حوالى ساعت ده و نيم بود كه به خانم خسروى گفتم امروز دكتر هدايت شلوغ نبود تا الان فقط ٣٢ ، ٣٣ نفر پذيرش كرديم كه در همين حين يه آقاى قد بلند هيكلى با بازوى قلمبه 🏼 اومد سلام كرد دفترچه و برگ ارجاعشو به من داد ، گفتم بفرماييد ، گفت با يه دنيا خواهش وتمنا ، ظاهرا من ميگم چرا خواهش وتمنا و اون آقاهه ميگه كه اومدم نوبت دكتر هدايت بگي...
31 تير 1396

شروع به كار مامانى توى درمانگاه ...

سلام عزيزكم ، مامان قربون دختر خوشگلش بره آره مامانى ، مامان اولين روزى كه رفت درمانگاه سپهر روز دوشنبه ١٨ اسفند ماه ٩٣ بود ، ديگه از اون روز به بعد صبحا ميرفتم شركت و عصرها از ساعت ٤ تا ٨ درمانگاه بودم ، طريقه پذيرش و ديگر كارهارو ياد ميگرفتم ، روزها سپرى شد سال ٩٤ هم از راه رسيد يه سال خيلى خوب واسه مامانى ، البته ٨ فرودين ماه يه اتفاقى افتاد كه خيلى خيلى دل مامانى شكست ، يادمه فردا صبحش كه داشتم ميرفتم درمانگاه زمانى كه داشتم از رو پل هوايى رد ميشدم آفتاب مى خورد ميخورد تو چشمام و صورت مامانى پر شده بود از اشك ، اونجا اون بالا احساس ميكردم خيلى به خدا نزديكترم و اين حس خيلى خوبى بود ميرفتم و ميومدم درمانگاه يه كم بد مسير بود ي...
28 تير 1396

اولين روز ورود به درمانگاه سپهر

سلام عشق مامانى بالاخره تصميممو گرفتم گفتم حالا ميرم ببينم محيط چجورى ، حقوق و مزايا چطوره ، ساعت كارى و ... صبح زودتر بلند شدم و خودمو رسوندم درمانگاه با اينكه كل دوران دانشجويى از همين خيابونى كه درمانگاه توشه رد ميشدم ولى نميدونستم كه اينجا درمانگاهيم هست 🤔 وارد محيط درمانگاه شدم ، ورودى شلوغ بود سراغ خانم خدامو گرفتم گفتن بايد برى طبقه بالا ، درمانگاه يه جوايى پيچ در پيچ بنظرم ميرسيد رفتم بالا يه استيشن اونجا بود از خانمى كه اونجا بود پرسيدم خانم خدام كجاست گفت هنوز نيومده ساعت ٨ ميادش ، يه خانم خدماتى هم اونجا بود كه به حرفاى ما گوش ميداد ازم پرسيدن با خانم خدام چيكار دارى گفتم براى استخدام اومدم اونا گفتن ولى درمانگاه كه نيرو ...
27 تير 1396

بدون عنوان

بالاخره خاله سميرا عصر زنگ زد و گفت كه منشى براى پذيرش  پزشكان متخصص درمانگاه ميخوان ، درمانگاهه نسبتا شلوغى بوده ، استرس كار زياده بوده  ، پله بالا و پايين كردن داشته و از اين دست تعريفا  و چون خاله قرار بود نى نى دار بشه استرس و ريسك كار زياد بوده براش ، بازم با من مشورت كرد و گفتم بى گدار به آب نزن ، با مسئول استخدام يعنى خانم خدام صحبت كن و شرايطتو بگو ، خاله هم صحبت كرده بود و خانم خدام گفته بود بهت توصيه نميكنم چون استرس تو كار زياده ، خاله سميرا هم همون موقع گفته بود يه دوست دارم كه خيلى دختر زرنگيه و از پس اين كار بر مياد بهش بگم بياد ؟؟؟؟؟؟  و در كمال تعجب 🤔😳 اونم قبول كرده بود ، عصر مجددا خاله بهم زنگ زد ك...
27 تير 1396

شغل جديد مامانى

بله عزيز دلم مامانى تا اسفند ماه ٩٣ توى همون شركت پيمانكارى مشغول كار بود و اونجا دوتا دوست خيلى خوبم پيدا كرد كه هنوزم باهشون در ارتباطه ، خاله هدى و خاله ساناز  تقريبا نيمه دوم اسفند ماه بود كه  خاله سميرا كه دوست صميمى مامانه و البته همكلاسى مامان تو دانشگاه بود يه روز زنگ زد به مامانى كه از يه درمانگاه كه فرم پر كرده بوده واسه كار باهاش تماس گرفتن ، زنگ زده بود كه مشورت كنه ، مامانى هم خيلى دوستشو تشويق كرد كه حتما دنبالشو بگيره و حتما بره سر كار ، چون براى روحيه خاله لازم بود آخه خاله ناراحت بود دلش گرفته بود با اينكه پدرشوهرش تو يكى از شغلهاى خوب دولتى بود يعنى رئيس بخش تامين منابع يه سازمان خيلى بزرگ و مهم بود ولى چون به ...
27 تير 1396

جريان آشنايى مامانى و بابايى

سلام دخمرك نازم ، مامانى از امروز يعنى ٢٦ تير ماه ٩٦ تصميم گرفت  برات بنويسه  پس با ياد و نام خداى مهربون شروع ميكنم ...                            ❤️ بسم الله الرحمن الرحيم ❤️ نميدونم از كجا و چجورى شروع كنم  ، نميدونم چرا حالا كه ميخوام برات بنويسم استرس گرفتم ...  آخه ميدونى چيه عزيزكم دلم ميخواد همه چيزو برات بنويسم دلم نميخواد چيزى از قلم بيفته الان كلى مطلب اومده تو ذهنم اماااا اينطورى نميشه بايد از اول برات بنويسم چطوره از موقعى كه بابايى اومد تو زندگيم برات بنويسم آخه قربونت برم فاصله اومدن تو بابايى خيلى نيست فقط چند ماه ، خدا ب...
27 تير 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به يوتاب می باشد